رضا قلى خان ( هدايت )
82
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
آنست ع تا آبلوج همچو طبرزد نشد بطعم آبمند به سكون با و فتح ميم به وزن دردمند بمعنى صاحب آبرو و عزّت و هر معنى كه در آب مرقوم شده و اين لغت در فرهنكها نيامده و از تصرفات مؤلّف است آب مرغان نام چشمهايست از كوهسار سميرم و قمشه و آب آن چشمه را براى رفع ملخ بهرجا برند و به نيت هر ولايت كه آن آب برداشته شود و با كوزه با خود برند مرغهائى كه آنها را سار كويند از قفاى آن آب روند و چون بدان مكان رسند كه آب را در آن پاشيدهاند سار بسيار كرد آيند و ملخان را بمنقار به دو نيم زنند تا همكى كشته شوند و آن مزارع ايمنى يابد و در نزد جمعى اين معنى بتحقيق پيوسته است و اين چشمه در حوالى سميرم و قمشه قريب بعراق است و خود در زمان توقف فارس ديدم كه از شيروان بطلب آن آب بفارس آمده بودند و كويند شرط تاثير آنست كه آن آب را بر زمين نكذارند و بر سه پايهء آونك كنند و كاه برداشتن از چشمه بقفا ننكرند و اللّه اعلم و نيز نام سير كاهى بوده در حوالى شيراز و شاعرى كفته است شعر ديكر نروم به آب مرغان * ديكر نخورم كباب مرغان آبو با باى مضموم نيلوپر است و سبب اين اسم آنكه چون آبى بمعنى كبود و نيلى نيز با كبود مناسب است اين كل را نيلوپر خواندند و نيلوفر مبدّل و معرب آنست و آبى و آبو به وزن كاكى و كاكو يك معنى دارد و هر دو بمعنى خالست كه برادر مادر باشد و آبيو نيز بمعنى آبى است چنان كه مىآيد آبه به وزن تابه نام قريهايست از ساوه و عراق و آن را آوه به وزن ساوه نيز كويند آبهى با باى مكسور بمعنى رود آمو است يعنى جيحون زراتشت بهرام كفته شعر همانكاه نزديك دريا رسيد * يكى ژرف درياى بُن ناپديد بوستا درون نام آن ابهى * كه قعرش نبود است هركز تهى آبى بمعنى به است كه عرب سفرجلش خواند حكيم منوچهرى دامغانى در مسمّطى كه فواكه را بيان كرده كفته شعر آبى چو يكى جوجكك از خايه بجسته * چون جوجككان بر تن او موى برسته مادرش بجسته سرش از تن بكسسته * نيكوى و باندام جراحتش بهبسته يكپايك او را ز بن اندر بشكسته و آويخته او را بديكر پاى نكونسار اميدى كفته شعر آبى كه بود بر او غبارى * نوخط ذقنى بود زيارى كاو در يرقان فتاده باشد * پس رو ببهى نهاده باشد و ديكر بمعنى رنك آبى است و آن را آيبو هم كويند و قسمى از انكور نيز نوشتهاند و ديكر نام طايفهايست كه مقسّم آب بلدى باشند حكيم انورى كفته شعر اى قبلهء هرچه خاكى و آبى * وى فخر همه قبيلهء آبى هم در مدح اين ممدوح كفته شعر مير آبست و حق همى كويد * و من الماء كلّ شىء حى و چنين كس را آبيار و ميراب هم خوانند نمايش اول در الف غير ممدود با باى عربى ابا بالفتح بمعنى باست كه در عربى مع كويند و در اشعار شعراى قدما خاصه شهنامهء فردوسى و كرشاسب نامهء اسدى اينكونه سخن بسيار است و حاجت بشواهد و براهين ندارد اكر نوشتن خواهم اطناب رود و آنچه در اين مقام نكاشتن خواهد اينست كه ابا در لغت پارسى بمعنى آش است كمال اسمعيل كفته ع كه اين ايام بسى خوشكوار مىآيد و هم كمال اسمعيل اصفاهانى در عوالم شاعرى خود بيانى كرده كه لغزكونه است و فصحانه پسندند و جمعى از اين سخن محفوظ شوند و آن بيت اينست و هر دو صنف مومى اليه هميشه و اكنون و بعدها موجودند شعر در مطبخ تو چوب خورد تا ابا پزد * آتش كه از تكبر سرمايهء اباست اباى ثانى عربى و بكسر الف است و اشارت بابليس و قصهء ابا كردن از سجدهء آدم است و اباى فارسى چون بكلمهء ديكر ضم شود الف آن ساقط كردد مثل آنكه اكر آش سركه باشد سكبا كويند و اكر شور باشد شوربا و اكر زيره داشته باشد زيرهبا اباش و اباشه بالضّم مجمعى كه از هر جنس مردم مختلف در آن باشند و آن را اوباشه نيز كويند شيخ سعدى كفته شعر بصدر صاحب ديوان ايلخان نالم * كه در اباشهء او جور نيست بر مسكين انجاز بفتح با ولايتى است از ولايات روسيّه خاقانى كفته شعر در انجازيان اينك كشاده * حريم روميان اينك مهيا ابدان بالفتح دودمان و سزاوار ابدود بضمّ اول نمد هر دو سوى زين و معرب آن ابدوج از قاموسى نقل شده ابر بالفتح معروف و بفتحتين مرادف كلمهء برو در اشعار قدما بسيار آمده است و بفتح الف و سكون ثانى و ثالث نام قريهايست از قراى بسطام